مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

407

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بسوى خادمكى بانگ زد و گفت : بدين سوى بازگرديد . كنيزكان غرفهء از غرفها بازگشته ، به آن غرفه داخل شدند . پس از آن بيرون آمده ، همىرفتند تا بغرفهء محبوبهء من برسيدند . من از خليفه شنيدم كه ميگفت : اين غرفه از كيست ؟ گفتند : اين غرفه از شجرة الدر است . خليفه گفت : آواز دهيد . چون آوازش دادند ، بيرون آمده ، قدمهاى خليفه ببوسيد . خليفه به او گفت : آيا امشب ترا به آواز خواندن ، رغبتى هست ؟ كنيزك گفت : اگر در حضرت تو نباشد و نظر بطلعت تو نكنم ، امشب به آواز خواندن ، رغبتى ندارم . خليفه بخادم گفت : بخازن بگو كه فلان عقد بشجرة الدر دهد . پس از آن خليفه ، او را جواز بازگشتن داد . او بغرفهء خويشتن بازگشت . ناگاه كنيزكى در پيش آن جمع كه شمعى در دست داشت و پرتو رويش بروشنى شمع غالب بود ، به من نزديك شد و گفت : اين كيست ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيزك به من نزديك شد و گفت : اين كيست ؟ آنگاه مرا گرفته ، بيكى از حجره‌ها داخل كرده ، به من گفت : تو كيستى ؟ بتعظيم او زمين ببوسيدم و او را سوگند داده ، گفتم : اى خاتون ، به من رحمت آور و از بهر خدا مرا از اين ورطه نجات ده . پس من از بيم هلاكت بگريستم . آن كنيزك گفت : شك نيست كه تو دزدى . گفتم : لا و اللّه . من دزد نيستم . دخترك پرسيد : حكايت خود را براستى حديث كن . كه من ترا امان دهم . گفتم : من عاشق احمق و نادان هستم كه عشق و نادانى ، مرا بدين ورطه انداخته . جواب داد : در اينجا بايست تا من بسوى تو بازگردم . در حال بسرعت بازآمد و جامهء از جامهء كنيزكان خود از بهر من بياورد . و آن جامه به من پوشانيد و به من گفت : بر اثر من بيا . من در پى او برفتم تا بحجره او برسيدم . آنگاه به من گفت : بغرفه اندر آى . من بغرفه اندر شدم . مرا بر تختى كه فرش ديبا بر آن بود ، بنشاند و به من گفت : بر تو باكى نيست . آيا تو